همراه با نیایش
آموزگاران بانو نیز از مهد تاکنون درون فهرست جای می گیرند و شباهنگام دست بکار می شوم . از استاد دکتر مزداپور ، بانوی مهر و پیر مغانم ، می اغازم سپس دکتر وحیدی گرانواژه که رهنمونم بدین راه بودند و الخ . شماره ها را یکی یکی می گیرم و سپاس بر لب و ...! از این میان یک هدف آموزش غیرمستقیم دخترک است باشد که بیاموزد که هر که او را حرفی اموخت ارزش یک عمر بندگی را دارد و بیاموزد که همه چیز از حرف و کلمه اغاز شد و آدم آموخت و ...! به سراغ آموزگار پایه اولش می روم . شرم در چشمان دخترک لانه کرده آنهم به چه زیبایی !به آموزگارش می گویم پس از عرض ادب بنده او هم با شما صحبت خواهد کرد . فرار می کند با همان شرم در چشم به سوی اتاق و در را با غمزه ی تمام می بندد . قانعش می کنم که برگردد. با همان شرم می نشیند و : آموزگارش : (آن سو را ندارم اما گویی سخن از از یاد بردن است و ...!) بانو : نه آخه مگه می شه معلمی مثل شما رو فراموش کرد ! به سراغ آموزگار کلاس دومش می رویم . دیگر فرار نمی کند گوشی را می گیرد و با غمزه ای که چاشنی همیشگی کلامش است سخن می گوید : آموزگارش : ( آن سو را ندارم اما گویی سخن از خوب سخن گفتن بانوست ...!) بانو : ببخشید آخه از کسی که معلم ادبیاتش شما باشید توقعی غیر از این نمی شه داشت. و من غرق حسی می شوم که هرگز در میان حروف واژه ای معادلش نیافته ام . مامان !دلم می خواد نهج البلاغه! رو بردارم و رو به ققله بنشینم و یک چادر سیاه روی سرم بندازم . شما هم نباشید و من برم یک گوشه دعا کنم و گریه کنم. من شادم دخترکم که وازه قبله را بخوبی نمی تواند تلفظ کند نهج البلاغه را می شناسد اما ترسیدم براستی ترسیدم از تقاضای تنهایی و ...! صبح می روم و در حالی که زیرانداز ندیمگی را جمع می کنم صدایش می زنم. بیدار شو بانو ! بیدار شو امیدم ! بیدار شو همه ی زندگیم هیچ فکر کردی اگر تو نبودی زندگی من چقدر بی معنی بود ؟! با چشمانش که دنیایی مهر را در آن جای داده می گوید : مامان حرفهایی می شنوم که تا حالا نگفته بودی!!! ( بماند که من شیرازی دور از دیار احساساتی چیزی جز این الفاظ در فرهنگ واژگانم ندارم) خم می شوم پاهای نازنین و لطیف تر از پرنیانش را می بوسم . با صدایی به لطافت همه ی گلهای بهاری آرام در گوشم زمزمه می کند که : مامان پاهام کثیفند و بعد باهم به پاهایش خیره می شویم و می بینیم که از پنبه هم سفید تر است و من غرق می شوم در این همه لطافت که در پاشنه ی پای دخترک موچ می زند . شناور می شوم در بودن و خرامیدنش . پاهایت رهوار دردانه ام و راه بالیدنت هموار همه ی هستی ام. گاهی درد که اوج می گیرد حسی غریب و قریب در هستی ام رشد می کند و خودی نشان می دهد که آری آری این نیز چون اوج درد پیش از زایش است و نوید از زادن می دهد. آنگاه می شود که برمی خیزم و آب می زنم راه را و میپندارم که نگار در می رسد و بانگ برمی آورد که روز هجران و غم فرقت یار اخر شد الان درد بر تمام هستی ام ریشه دوانده و می پیچاندم. امید که نهایتش نوزایی و تعمیدی دگرباره باشد. ناهار ظهرجمعه را کنار هم میل می کنیم در هوایی که پس از گرمای بی هنگامش دلنشین شده و طراوتش ترا به یاد سحرگاه بهشت می اندازد . پدری همیشه هراس دارد از اینکه شازده اش از پای میز برخیزد مبادا که طعام برجان مبارکش ننشیند و ...آسمان به زمین آید شاید...! روانه می شوم برای اوردن دستمال که هردو شازده که برخلاف دو پادشاهان معهود هماره هم بر یک اقلیم که هیچ بر یک وجب جای نیز گنجیده اند،می فرمایند که خب به ما می گفتی و ما که از دیرگاه برسر این امر با این دو کشمکشی شگفت داریم گفتیم که شما شازدگان از جای مبارکتان برنخیزید مبادا که باقی ایران را نیز به دیگر همسایگان ببخشید و ...! دخترک هم شرح گلایه داشت طویل در بی درایتی مظفرالدین شاه و پدری که نه و ...! ناگهان دخترک اندکی عقب نشینی فرمود و حسرتی در چشمانش هویدا گشت و فرمود که « کاش من هزار سال پیش به دنیا امده بودم .شازده ای بودم و هزاران خدمتکار و ...حالا اگر خواستم به هزار سال پیش بروم با خودم یک مینی لب تاب و ای پد می برم تا حوصله ام سر نرود ...!» از شیراز آمدیم یازدهم فروردین . شیراز را خوب ندیدم شیراز شهر پر راز من دیریست که پا برجاست و هر روز از پیشین روزهایش زیباتر می شود و نیک می دانم بسی سبزه خواهد رست بر این کهن دیار و ما در خاک خفته خواهیم بود اما نمی دانم چرا اشتیاق باده ی گلرنگ نوشیدنم نیست . می دانم شانس بیاورم خاک گل کوزه گران خواهم شد و اگر نه که بر باد خواهم رفت . پدر را حسابی می نگرم مبادا روزی ...!تنها بدو چشم می دوزم و غافل از شهرم می شوم که شهرم همیشه پابرجا خواهد ماند اگر هزاران سکندر بر جانش افتند و صدها آغا محمد پادشاه نیک سرشتش را نمک خورند و نمکدان شکنند . شهرم پابرجا می ماند اما من و ماها می رسد روزی که ...! کارم شده است بانگ و فریاد از داد .فراموشم می شود و شاید هرگز نیاموخته ام گله از مشرب قسمت بی انصافیست اما ... دریغا این حال عجب که با کمتر کس می توان گفت که ما بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم . ساقیا آمدن عید مبارک بادت ! برترین باشید و بر فراز . سالتان سرشار از شادمانی باد ! ما خوبیم بسان قویی سبک بال بر فراز دریای زندگی ! شادم و امیدمند به این که این بار نیز پدر در کنار سفره ی هفت سین خواهد بود . سپاس از این همه مهر که ارزانیم می کنید . نیایش خوب است اگرچه دیشب گله داشت که مادرش دیگر چون سابق غذاهای خوشمزه و ... درست نمی کند . شاید روزی دوباره برخیزم و نمایشم را از سر بگیرم اگرچه هیچگاه بازیگر خوبی نبوده ام . دوستتان دارم . سالتان سرشار از سبزینگی و مهر باد ! مدتی نخواهم بود دعا کنید با دست پر برگردم. این را در کامنتدانی دوستان می گذاشتم که بین راه امکان ثبت نظر میسر نشد و به ناچار اینجا اعلان عمومی زدیم . بسیار نیازمند دعاهایتان هستم . شنبه صبح با مادرم ایران صحبت کردم . گفت که می رود تا آزمایش های پیش از عمل را انجام دهد . ساعت یک بود که باز هم تلفن کرد و از حالش و این که می خواهد برود به خانه و روز دوشنبه برای عمل بستری شود گفت . بیمارتر از ان بودم که خیال همیشه سرگردان و نگرانم به طیران دراید و سوال پیچش کنم . باور کردم و به خانه رفتم ،بی جان و بی رمق . ساعت پنج به رسم معمول هرروزه شماره ی خانه را گرفتم خبری نبود یعنی کسی گوشی را برنداشت . به همراه افروز زنگ زدم خیلی راحت خبر داد که مامان عمل کرد . من دور از دیارم ( چقدر شما دوستان این عبارت را از من می شنوید !!! ) با این چنین خبری ! سیلاب اشک سرازیر می شود و همدم لطیف تر از گلم کنارم می نشیند با لحنی بچگانه اما سخنانی که سالها از سنش بیشتر می نماید ارامم می کند . ایران را همیشه ایران صدا می کردم هم پدرم این گونه دوست داشت هم من عاشق این کهن دیار این گونه بیشتر می پسندیدم. کلام تقدیمی پایان نامه ام نیز این بود : به کهن بوم و برم و مادرم ایران ایران قامتی بلند دارد سرفراز چون کهن بوم و برم ایران یا بهتر بگویم داشت . کوه های سربلند نقش را با پدرم بود و زیبا بر فراز می رفت با ان قامتی که سالها بود خم نه اما کج شده بود . علیرضا وقتی گفت که اصلا صاف راه رفتن مادر را ندیده است وحشت کردم که دیریست ایرانم این چنین شده بود . دنبال آغاز و علتش بودم که سرو سهی قامت بهمن را به یاد اوردم درست بود اغازش به شکستن سرو قامت بهمن نیک اندیش برمی گشت . بهمن بهمن همو که در روز بهمن از ماه اردیبهشت امده بود و چون سرو راست و چون نامش نیک اندیش بود . بله ایران از همان گاه ...! سروش ( ته تغاری ) گفت که مادر دیگر راست شده است و راست راه می رود و خودش گفت که دیگر پاهایش درد نمی کند اما صدایش گاه گاهی می گیرد و این یعنی این که او نمی تواند بازیگر خوبی باشد حتی اگر کارگردانش بهترین جراح مغز و اعصاب شیراز باشد . صدایش را چه کسی خوب خواهد کرد ؟ گلویش هزاران خراش دارد آن جا که ناله سر داد در پی تابوت فریدون و بهمن و سارایش . مهربانم چشمهایت را که هر شب با اشک مصنوعی تسلا می بخشی چه کسی مداوا خواهد کرد. غمباد گلویت را فراموش نکرده ام .غمبادی که قطره های ید هم کاملا محوش نساخت جانم به فدای دل پر داغت ! داغ های دلت را کدام مرهم ارام خواهد کرد . نمی گویم دردت به جان بی قرارم که داغ و درد فرزند سخت است ای کوه بی بدیل ! دوستت دارم و نیایش خوب گفت که اگر من دختر خوبی بودم هرگز این چنین از تو دور نمی شدم. آرام جانم سرو قامتت از هر گزندی دور باد .






اینجا نیز حرفی برای گفتن دارد .









